• تعداد مطالب: 972
  • تعداد نظرات: 10935
  • افراد آنلاين: 38
  • ورودی گوگل امروز: 476
  • بازديد امروز: 17432
  • بازديد ديروز: 17167
  • بازديد هفته: 38342
  • بازديد ماه: 78938
  • بازديد کل: 1184090
  • امروز: ۱۳۸۹/۰۶/۱۸

ساعت شیک و مدرن LED پوما !

مناسب برای آقا پسر ها و دختر خانومهای با سلیقه

ساعت پوما LED طرح زيبا مشكي مناسب براي پسر ها و دختر خانوم هاي شيك با قيمت استثنايي كلي فروشي براي اولين بار اماده خريد شده است! يك مدل ساعت فوق العاده مناسب براي جوانان امروزي بسيار زيبا و سبك در كل يك طرح خاص كه هنوز وارد بازار نشده با رنگ مشكي بسيار زيبا با بند باكلاس! شما نفر اول باشيد! قابل ست كردن با لباس هاي اسپرت مكمل زيبايي و جذابيت شما با ضمانت صفحه نمایشی بسیار جالب که در زمانی که شما نیازی به روشن بودن ساعت ندارید کاملا سیاه است و کافی است دکمه مربوطه را فشار دهید تا صفحه به طرز خارق العاده ای روشن شود

قيمت فقط 12،500 تومان زير قيمت موجود براي خريد روي عكس خريد پستي كليك كنيد http://www.mihandownload.com/software/buybig1.gif

داستان بسیار زیبا و جالب
iconبازدید: 717 بازدید iconدسته: داستان های جالب, داستان های کوتاه و خواندنی

داستان بسیار زیبا و جالب

http://radsms.com

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی یا

تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

ادامه در لینک زیر


هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.

بیماردیگردرمدت این یک ساعت.باشنیدن حال وهوای دنیای بیرون.روحی تازه
می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.
این پارک دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان
با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زیبایی به آنجا
بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
مرد دیگر نمی توانست آنها را ببیند. چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن
خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار
پنجره را دید که در خواب و در کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد
و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را برایش
انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به
دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. حالا او میتوانست زیباییهای بیرون پنجره را با چشمان
خودش ببیند. هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد .
با کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و از او پرسید : چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده تا
چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟
پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.
چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست آن دیوار را ببیند

نوشته های جدید مرتبط با این موضوع :


One Response to “داستان بسیار زیبا و جالب”

  1. 1
    YAS Says:

    هر چیزی رو که خدا بده زیباست

Leave a Reply

[:لبخند:] more »