• تعداد مطالب: 967
  • تعداد نظرات: 10155
  • افراد آنلاين: 20
  • ورودی گوگل امروز: 660
  • بازديد امروز: 2986
  • بازديد ديروز: 14301
  • بازديد هفته: 18686
  • بازديد ماه: 59282
  • بازديد کل: 1164434
  • امروز: ۱۳۸۹/۰۶/۱۷

ساعت شیک و مدرن LED پوما !

مناسب برای آقا پسر ها و دختر خانومهای با سلیقه

ساعت پوما LED طرح زيبا مشكي مناسب براي پسر ها و دختر خانوم هاي شيك با قيمت استثنايي كلي فروشي براي اولين بار اماده خريد شده است! يك مدل ساعت فوق العاده مناسب براي جوانان امروزي بسيار زيبا و سبك در كل يك طرح خاص كه هنوز وارد بازار نشده با رنگ مشكي بسيار زيبا با بند باكلاس! شما نفر اول باشيد! قابل ست كردن با لباس هاي اسپرت مكمل زيبايي و جذابيت شما با ضمانت صفحه نمایشی بسیار جالب که در زمانی که شما نیازی به روشن بودن ساعت ندارید کاملا سیاه است و کافی است دکمه مربوطه را فشار دهید تا صفحه به طرز خارق العاده ای روشن شود

قيمت فقط 12،500 تومان زير قيمت موجود براي خريد روي عكس خريد پستي كليك كنيد http://www.mihandownload.com/software/buybig1.gif

داستان کوتاه ” یک اتفاق بد “
iconبازدید: 942 بازدید iconدسته: داستان های جالب, داستان های کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه ( یک اتفاق بد )

http://radsms.com

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را

ادامه در لینک زیر


پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع

شب اینجا نشستی؟!شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰

سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته؟!زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود،

چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی

اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌

یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

نوشته های جدید مرتبط با این موضوع :


One Response to “داستان کوتاه ” یک اتفاق بد “”

  1. 1
    nima Says:

    دمت گرم آدم با این داستان هات غافلگیر می شه ولی فکر نمی کنم زن ها انقدر که می گن بد باشن

    لطفا توجه کنید به جمله بالا

    این یعنی بد هستن ولی زیاد نه

Leave a Reply

[:لبخند:] more »