http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2012/04/123sharj.gif

فروش ویژه گیرنده تلویزیون دیجیتال

usb-tv

  دریافت 25 کانال رادیویی وتلویزیونی با کیفیت DVD بدون نیاز به اینترنت اتصال به کامپیوتر و لپ تاپ از طریق پورت USB دارای آنتن پرتابل مگنت دار و قابلیت اتصال به آنتن هوایی دارای نرم افزار قدرتمند برای نمایش تصاویر دریافتی قابلیت ضبط برنامه های در حال پخش با کیفیت بالا قابلیت تهیه عکس وذخیره بر روی هارد دیسک از برنامه های درحال پخش دریافت کلیه کانال های رادیویی وتلویزیونی به صورت دیجیتال شبکه های قابل دریافت : شبکه های ۱(سراسری) - ۲(سراسری) - ۳(جوان و ورزش) - ۴(علم و تکنولوژی) - ۵(تهران) - ۶(خبر) - ۷(آموزش) - ۸(معارف) - ۹(مستند) - ۱۰(جام جم) - ۱۱(iFilm - آی فیلم) - ۱۲(PressTV پرس تی وی) - ۱۳(العالم) - ۱۴(شما) - 15(بازار) + ۱۰ شبکه رادیویی - گیرنده 15 کانال داخلی و ماهواره ای ایران و 10 شبکه رادیویی - مشاهده شبکه های تلویریونی با کیفیت ماهواره (DVD) به صورت دیجیتال بدون نیاز به دیش - تامین برق مورد نیاز از پورت usb ، بدون نیاز به آداپتور خارجی - امکان تهیه عکس از برنامه های در حال نمایش - اتصال آسان از طریق پورت usb - امکان تهیه لیست کانال های مورد علاقه - گارانتی تعویض توجه: اگر شهر شما هنوز پخش دیجیتال را پشتیبانی نمی کند میتوانید از این گیرنده به عنوان تلویزیون آنالوگ استفاده کنید.لازم به ذکر است که پخش دیجیتال به زودی در سراسر کشور قابل دریافت خواهد بود

قیمت : 32000 تومان شماره پشتیبانی و مشاوره: 77 440 880 021 برای ثبت سفارش و تحویل در محل شما کلیک کنید

لیزی انگشتری بیمز

پدیده سال 2012 را به انگشتان خود ببندید و دیگران را حیرت زده نمایید! نوشته ها و اشکال مورد علاقه خود را در فضا رسم کنید، فقط کافیست دست خود را حرکت دهید تا امواجی از رنگ ها با حرکت دست شما در فضا رسم شود... این محصول دارای 4 انگشتر می باشد که به دست شما بسته می شوند و هر کدام از آنها دارای LED با رنگ های مختلف هستند. پس از بستن انگشتر های لیزری بیمز بر دست خود فقط کافیست در تاریکی شب و یا محیط های تاریک یا نیمه تاریک دست خود را حرکت دهید تا امواجی از رنگ ها با حرکت دست شما در فضا رسم شود، همچنین می توانید نوشته ها و اشکال مورد علاقه خود را در فضا ترسیم نمایید و حیرت مشاهده کنندگان را برانگیزید. همچنین با این محصول می توانید در مهمانی ها و مجالس هم لحظات خوشی را رقم بزنید، زیرا از انگشتر لیزری بیمز می توانید به عنوان رقص نور بر روی دیوار هم استفاده نمایید، فقط کافیست محیط شما نیمه تاریک یا تاریک باشد تا با حرکت انگشتان خود بر روی دیوار رقص نور فوق العاده زیبایی را ایجاد نمایید. این محصول برای اولین بار در ایران توسط فروشگاه اینترنتی میهن استور با یک سال گارانتی تعویض با قیمت استثنایی 11800 تومان عرضه می شود.

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت : 11800 تومان

شماره پشتیبانی : 77 440 880 021

برای ثبت سفارش و تحویل در محل شما کلیک کنید

شال فوق العاده زیبای ترنج در رنگبندی

سفید و مشکی بهترین هدیه برای همسر شما

جدیدترین طرح شال امسال ظرافت ،

جذابیت، لطافت ..

قیمت:9800تومان

برای ثبت سفارش و تحویل در محل شما کلیک کنید

ساعت بدون عقربه gucci

ساعت بدون عقربه و مدرن Gucci

از خرید این ساعت بی نظیر و زیبا که با قیمت بسیار مناسب و با کیفیت خوب و

مارک اصلی عرضه میگردد پشیمان نخواهید شد.

بیمه ارسال و گارانتی تعویض و پشتیبانی

قیمت : فقط و فقط 8000 تومان

برای ثبت سفارش و تحویل در محل شما کلیک کنید

اس ام اس و پیامک با موضوع خداوند مهر ماه ۸۹

  • 8,749 بازدید
  • تاریخ:
  • ۳۰۱ نظر

اس ام اس و پیامک با موضوع خداوند مهر ماه ۸۹

http://RadsMs.com

بسم الله الرحمن الرحیم

((عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک))

بسیاری گناهان از بنده ات و زیباترین بخشش از توست . . .

.

.

.

جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم / رحمت اوست که پیوسته پناه من و توست . . .

.

.

.

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است . . .

.

.

.

خدایا

از آن روزیکه ما را آفریدی / به غیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا بحق هشت و چارت / ز ما بگذر ، شتر دیدی ندیدی . . .

(باباطاهر)

(این دوبیتی جریان داره ! ، بعضی ها میگن که منظور از هشت و چهار

یعنی هشت+چهار= دوازده امام

بعضی ها میگن هشت + دو+چهار=چهارده معصوم)

.

.

.

یا رب به کرم بر من درویش نگر / در من منگر در کرم خویش نگر

هر چند نیم لایق بخشایش تو / بر حال من خسته دلریش نگر . . .

ادامه در لینک زیر

.

.

.

هر جا که افتادم ز پا ، ناگه تو را کردم صدا

غافل که آندم هم مرا ، نوعی هدایت کرده ای . . .

.

.

.

اگر شیری اگر ببری اگر کور / سرانجامت بود جا در ته گور

تنت در خاک باشد سفره گستر / بگردش موش و مار و عقرب و مور . . .

.

.

.

به قبرستان گذر کردم کم وبیش / بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بیکفن در خاک رفته / نه دولتمند برده یک کفن بیش . . .

.

.

.

یارب رو سیاهم مکنی / محتاج گدا و پادشاهم مکنی

مو سیه ام سپید کردی به کرم / با موی سپید رو سیاهم مکنی . . .

.

.

.

شبهای دراز بی عبادت چه کنم / طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند کریم است وگنه میبخشد / گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم . . .

مطالب مرتبط با این موضوع :

فروش ویژه فایر تایر

بهترین دستگاه ترک سیگار

پدیده ای بی نظیر برای ترک سیگار در کوتاهترین زمان ممکن

۱۰۰ درصد تضمینی…

قیمت استثنایی : فقط 22000 تومان

» برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر اینجا را کلیک نمایید...

برای ثبت سفارش و تحویل در محل شما کلیک کنید

301 نظر برای اس ام اس و پیامک با موضوع خداوند مهر ماه ۸۹

  • راننده اتوبوس

    مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

    مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

    روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست.

    و روز بعد و روز بعد…

    این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

    بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و… ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

    بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

    مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!»

    نتیجه اخلاقی:
    پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!

  • مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرو می شد.

    ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.

    یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.

    ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را به جا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا نا امید نمی شود.

    اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.

    ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

    قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:

    نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم. از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد…

  • برهنه خوشحال

    پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟
    گفت: فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

    گفت: از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی؟
    گفت: چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

    گفت: اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک؟
    گفت: اهل شهر آباد و خوش آباده ام

    گفت: خیلی شاد هستی، باده لابد خورده ای
    گفت: هم از باده خور بیزارم، هم از باده ام

    گفت: از جام وصال نازنینی سرخوشی؟
    گفت: از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

    گفت: پس شاید قماری کرده ای، پولی برده ای
    گفت: من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

    گفت: پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای؟
    گفت: دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

    گفت: آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب؟
    گفت: سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

    گفت: لابد ثروتی داری و دلشادی به پول؟
    گفت: من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

    گفت: آیا راستی آهی نداری در بساط؟
    گفت: خود پیداست این از وصله ی لباده ام

    گفت: گویا کارمند ساده ای یا کارگر؟
    گفت: بی کارم ولی از بهر کار آماده ام

    گفت: بی کاری و بی پولی؟ پس این شادی ز چیست؟
    گفت: یک زن داشتم، اینک طلاقش داده ام!

  • بسته سنگین

    یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
    مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
    کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
    کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
    مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
    کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
    “خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!”

  • کار تیمی

    باران به شدت می بارید و مرد اتومبیل خود را در جاده به پیش می راند، ناگهان تعادل اتومبیل به هم خورد و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد.
    از شانس خوبش، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست اتومبیل را از گل بیرون بکشد.
    به ناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد به آرومی اومد دم در.
    راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد.
    پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد، اما اضافه کرد: “بذار ببینم فردریک چی کار می تونه برات بکنه.”
    لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون. وقتی راننده شکل و قیافه قاطر رو دید، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه می شد کرد، در اون شرایط سخت به امتحانش می ارزید.
    با هم به کنار جاده رفتند و کشاورز یک سر طناب را به اتومبیل بست و سر دیگرش را محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطر و سپس با زدن ضربه به پشت قاطر داد زد: “یالا فردریک، هری، تام، پل، فردریک، تام، هری، پل… یالا همگی با هم سعیتون رو بکنین… آهان فقط یک کم دیگه، یه کم دیگه… آفرین! موفق شدین!”
    راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه.
    با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش پرسید:
    “هنوز هم نمی تونم باور کنم که این حیوون پیر موفق شده باشه… هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادویی در کاره؟!”
    کشاورز پاسخ داد: “ببین عزیزم، جادویی در کار نیست.”
    این کار رو کردم تا حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی می کنه، آخه می دونی… قاطر من کوره!

    جمله روز: اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند، ما همه به خیال این که زیادی داریم فروشنده خواهیم بود!

  • زندگی پس از مرگ

    رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟
    کارمند: بله!
    رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را ببیند. همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.

  • قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

    این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

    توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

    چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

    تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

    تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

    از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

    با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …

    در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

    وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

    به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

    اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

    ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

    محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

    هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

    اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

    <>

    این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

    باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

    آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

    من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

    محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

    برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

    آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

    مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

    هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

    این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

    بعد نامه یی به من داد و گفت :

    این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

    مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

    اما جرات باز کردنش را نداشتم .

    خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

    مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

    _ سلام مژگان . . .

    خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

    مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

    چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

    مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

    و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

    _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

    در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

    _ س . . . . سلام . . .

    _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

    یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

    این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

    حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

    تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

    آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

    وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

    نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

    چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

    مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

    حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

    داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

    قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

    بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

    ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

    به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

    بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

    اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

    گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

    چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

    اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

    ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم

  • تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
    او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
    سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
    اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
    بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
    از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
    « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
    کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
    نجات دهندگان می گفتند:
    “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

  • یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.

    از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
    در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.

    برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.

    بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.

    خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

    سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال …

    سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

    او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

    در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

    نتیجه اخلاقی: بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

  • سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت
    مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

    بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

    برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !

  • تو تنها آشنایی ای غریبه
    تو این شهر پر از نامهربونی
    میخواستم منرو از جسمت و روحت
    زجنس خون و قلب خود بدونی
    نفهمیدم چی اومد بر سر ما
    که افتادم توی بن بست احساس
    یه وقت بیدار شدم دیدم که ای وای
    که تنها جای خالیته که اینجاس
    نفهمیدم ندونستم نباید
    ببندم دل به روز آشنایی
    باید باور میکردم پیش رومه
    غم و تلخی دل کندن جدایی
    چه شیرینه روزای آبی عشق
    به گوشت هر کلامی یک ترانه اس
    ولی وقتی میاد فصل بریدن
    همه حرفا فقط شعر و بهانه اس

  • ارزش دوست خوب

    یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

    با خودم گفتم: ‘کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!’

    من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

    همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

    عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

    همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ‘ این بچه ها یه مشت آشغالن!’

    او به من نگاهی کرد و گفت: ‘ هی ، متشکرم!’ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

    من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

    او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم… ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

    او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

    ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

    صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:’ پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!’ مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

    در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

    من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

    او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

    مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

    من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

    حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

    امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ‘ هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!’

    او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ‘ مرسی’.

    گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ‘ فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش…. اما مهمتر از همه، دوستانتان….

    من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.’

    من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

    مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

    او ادامه داد: ‘خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.’

    من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

    پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

    من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

    

  • کسی نیست که بگوید؟؟

    آیاعاشقی گناه است؟کفراست؟آخراشتباه است؟

    نه!!

    عاشقی دردیست که درمانی ندارد

    عاشقی کفریست که تاوانی ندارد

    عاشقی اشتباهی است که بخشایش ندارد

    یک کلام :

    دراین دنیاعاشق جایی ندارد

    عاشقی دراین دنیامعنا ندارد…

  • نگاه:

    نازنینم:

    چشمم رابه دنیای نگاهت گره زدم تا

    همچون صیادی عمق نگاهت راصیدکنم…

    ولی وقتی به خودم آمدم خودراهمچون صیدی

    اسیردردام نگاهت یافتم که هرچه تلاش در

    رهایی کردم بیشتردرمرداب عشقت فرورفتم…

  • زیبایی عشق….

    زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شی.

  • عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است. زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ؟ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی؟ اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی اگر می دانستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود هیچ گاه به من پشت نمی کردی .**نازنینم**اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.

  • خدایا بین این همه آدم خوب که بطرف کعبه تو میان کسی هست که امید منه پس امیدش رو ناامید نکن کسی هست که خوبیای عالم همه با هم در وجودش جمع هستند پس اون رو از من نگیر ای خدا . اونی که از همه نازنین ها ، نازنین تره . خدایا دست تو سپردمش .

    نمیدونم چی باید بگم . رفتنش خیلی سخته نه میخوام و نه میتونم رفتنش رو باور کنم . با این همه حقی که به گردن من داره و این همه عشقی که تو دل من داره چطوری میتونم باور کنم رفتنش رو . هیچوقت نخواستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم چون خیلی در مقابل عشقی که من به اون دارم خیلی کمه . هیچوقت نخواستم بهش بگم اگه روزی دیگه نباشه اونروز با خیال راحت میمیرم چون چیزی واسه زنده موندن ندارم .

    بین من و تو وازه ها فرقی نداره نازنین

    ببین تو آینه چشات کی بیقراره نازنین

    آخه چطوری رفتنش رو باور کنم . رفتن کسی که اونقدر بزرگه که هم عشق رو به من یاد داد هم فداکاری و گذشت رو رفتن کسی که تو نهایت بی کسی و تنهایی همه کسم بود رفتن کسی که تو بیقراریام اروم و قرارم بود . اون بود که همیشه عاشق بود حتی وقتی من نبودم اون بود که خوب بود حتی تویه بدیای من . اونی که همیشه توی عشقش صادق بود . کسیکه که بزرگ بود خیلی بررگ کسیکه همه بدیای من رو تحمل کرد همیشه موند تا نشونم بده عشق اون چیزی نیست که هر کسی طاقت راهش رو داشته باشه و هر تازه به دوران رسیده ای ادعاشو . ازش چی بگم و بنویسم مگه میشه ماه رو توی حوض آب جا داد آره فقط میشه تصویرش رو دید . فقط میگم که خیلی بیقرارشم نمیدونم میتونم زنده بمونم تا برگرده میخوام لیاقت داشته باشم و فقط یکبار دیگه صداشو بشنوم . میدونم که خیلی اذیتش کردم اما اون همیشه یک چیز میگفت :” میگفت اگه فکر کردی من به این راحتیا میذارم و میروم یا فکر کردی ولت میکنم اشتباه کردی من تا آخرش باهات هستم “. نازنین همون کسی که وقتی بهش گفتم برو موند وبا تیغ نامردی و بیرحمی من پای خودش رو زخمی کرد اما بازم از پا ننشست و من واسه تمام دنیا شرمنده خودش کرد .وای خدایا مگه توی قلب بزرگ اون چیه که این همه خوبی و مهربونی رو با هم داره . چرا هیچکس مثله اون نیست . چرا تو این دنیا که عاشق شدن کارهر کسی شده اون هنوز صادقانه عاشقه . نازنین ، نازنین چطوری خودت بگو چطوری نبودنت رو تحمل کنم چطوری مگه میشه وقتی تو نیستی من بمونم

  • دوباره کنار دریام نازنین

    دوباره تنهای تنهام نازنین

    تو نموندی عاقبت کنار من

    ولی من هنوز یه تنهام نازنین

    دریا شاهد شروع قصه بود

    زیر این گنبد دلگیر کبود

    دل من عاشق چشمای تو شد

    غافل از این همه آدم حسود

    نازنین قصه چرا اینجوری شد

    چرا تقدیر من و تو دوری شد

    کار تو رفتن و بیصدا شدن

    کار من شکستن و صبوری شد

    نازنین نبودنت دل رو شکست

    بی تو گریه توی چشم من نشست

    رفتی و بعد تو عاشقت دیگه

    دل به هیچ شعر و ترانه ای نبست

  • خدایا!

    من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری، پس ای خدا،

    هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند؟

    تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو، توجه تو، عشق تو، گذشت تو، عفو تو، مهربانی تو، و در یک کلام…

    محتاج توام!

    خدایا مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم

    تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و برانم

    در هر آنچه روی می دهد نیکی نهفته است

  • با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد….

    وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

    خدایا !

    ای یاور بی کسان با من بمان !

    در هر لحظه به حضور تو نیازمندم…
    چه چیزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم شکند ؟

    چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد ؟

    در روزهای ابری و آفتابی با من بمان…..

    از هیچ دشمنی نمی هراسم …

    چرا که تو در کنار منی و پشت من و می دانم که در انتها

    ایمان به تو نجات بخش من خواهد بود

    خدای نورم از درگاه امیدبخشت ناامیدم مگردان

    هنگامی که بر فرشته ی وحی فرمان دادی تا

    کلامت را آرامش بخش وجودم کند…

    آمین…

  • دوستت دارم به اندازه سیب سرخ عاشقی

    دریای بی کران من …. سرپناه عاشقی برای ماهی عاشق دریا

    سنگی گران بر دوش دارم … با همه شفقت و مهربا نیت

    اگر می خواهی به کارگاه سنگ تراشی عشقم قدم بگذار ….

    آسمان بی انتها نازنین مرا دیده ای؟

    چه زیباست …. هیچ کس آگاه نیست که او این چنین زیباست

    مهتاب نقره ای شب …. ناقوس صدای کبوتران عاشقی را همراه باش

    دوستت دارم به اندازه زیباترین کودک شیر خواره

    کلمات تو پربار تر از تو …. مهربان تر از مادر ….

    می بارد نم نم بر روی گونه هایم آسمان عشق ….

    قطره هایی ناب از جنس لحظات ناب برای اقیانوسی از جنس وفا ….

    زمین مغرور … زمینی که حتی زندگی هیچ گاه نتوانست خوشه ای زرین

    میهمان شب های آن کند ….

    امید بخش شن های ساحل …. بوسیدن قدومت را یاس های سپید باغچه

    دلم از بر کرده اند …

    چقدر بی شباهتم به تو من ای شراره افکن بر ارکیده های بنفش شوریدگی ام ….

    زندگی می خواهی به من دهی حس ناب حضورش را در برابر حضورم ؟

    چشمانش را در برابر دم و بازدمم ؟

    جاودانگیش را در برابر شوریدگیم ؟

    تو چه تابانی جاودانی ترین خورشید کهکشان مهربانی !!

    سازهای آسمان عشق کوک شدند برای سرود تولد تو ….

    من تو را می سرایم و نسیم صبحگاهی شاپرک ها را میهمان خواب چشمان

    مستت خواهند نمود ….

    طاقت دیدنت را خواهم داشت ؟؟؟؟؟؟

    دوستت دارم برای اله ی پاکی عشق … برای خدا

    دوستت دارم به اندازه عشق نوح به موطن آسمانیش

    دوستت دارم به اندازه چشمان مادر در انتظار شکفتن مهربانیش

    دوستت ندارم به اندازه مجنون ….

    دوستت ندارم به اندازه فرهاد

    دوستت دارم تنها به اندازه خودم ….

  • دوباره صدای آب ، دوباره درخشش ستاره ها

    دوباره طنین عاشقی ، دوباره تولد ماه …. گشودن چشم هایی از جنس باران با طنینی از

    جنس طوفان عاشقی ….

    شبی که دیگر زیر گوش خویش شنیدم نفس تو را ، قلب تو را

    شبی که لمس کردم وجود خدا را….

    عاشق ترین سحر دنیا …. نقره آب ترین مهتاب شب …

    به باور بودن رسانیدیم

    آه ….. چه مشتاقم همچنان که طنین عاشقت را با نفس هایی از جنس دریا تا آستانه ی

    رفتن میان آسمان مهمان کنم ….

    سبکبالم ، من سبکبالم زیر باراین سر پربار که جسم من ماننده است … بدان جای که

    قوانینی دیگر حکومت می کنند …. آری نازنین قوانینی از جنس عشق . قوانینی که بعد

    مادی آن را تو تفسیر کردی ….

    غوطه ورم میان خواب ریشه های پر از عمق … دور از من در بر من خون حیات من !

    خورشید را اجازه طلوع دادی سلطان همیشگی نور …

    امشب ، امشب تو شاپرک ها را میهمان میهمانی خدا کردی ………

    نازنینم زیباترین شب را فرا رساندی امشب … عقربه های ساعت به احترام طنین

    حضورت ایستادند تا نظاره گرشکوه عاشقی بمانند !

    زیباترین سخنی که می خواهم با تو بگویم هنوز بر زبانم جاری نشده است !

    امشب بهترین طلوع آسمانی … بهترین سپیده دم عاشقی ….

    نازنین …..

    شب را دوست دارم … آسمان را دوست دارم …. دریا را دوست دارم

    به درخشش پنهان ستاره ها مانی … تو را لمس می کنم

    سجده بر الهه ی عشق خواهم زد برای جنون آواره گیم …

    یک هاله ی مقدّس درخشان میان خورشید و ماه …. چشمان آسمانی تو

    بهترین طلوع آسمان … بهترین سحر عمرم همراه طنین یک عشق

    تو را دوست دارم … به اندازه ی به اندازه ی خودت

  • مهربانم به من بگو سفر بخیر٬برای من دعا کن

    ای همیشه پناه من٬تو راهتو ز راه من جدا کن

    **نازنینم **از اینکه هست شکسته تر نبوده ام زمانی

    می روم من شکسته دل از آشیان٬مرا به من رها کن

    عشق تو تو قلب من تنها عشق زمین بود

    من باید میرفتم

    چون سرنوشتم این بود

    با عشق و احساس من بازی نکن عزیزم

    قلبت را با مرگ من راضی نکن عزیزم

    ای مهربان عاشق

    ای قصه گوی هستی

    ای تو بهانه ی من

    بر گریه های مستی

    بر لب خدانگه دار٬در دل امید دیدار

    اشکم را از گونه هام٬با دست خسته بردار

    من میروم عزیزم٬عاشق تر از همیشه

    یاد تو از دل من

    هرگز جدا نمیشه

  • میشه از دور هم دوست داشت….!

    میشه بدون داشتن هم دوست داشت…!

    میشه دوست داشت

    دور از هیاهوی خواستن و نرسیدن

    میشه از دور هم دوست داشت

    دور از هراس از دست دادن

    دور از هراس تنها ماندن

    میشه از دور هم دوست داشت

    بدون خواستن.بدون رسیدن.بدون موندن

    حتی بدون او….بدون** نازنین**

    میشه از دور تا همیشه دوست داشت!

    برگرفته از وبلاگ جایی برای دل

  • در میان هزاران کلمه تو را می یابم تو را آرام و آهسته می بویم

    و دوباره میان آنها پنهانت می کنم تا ندانی که هنوز دوستت دارم با آن همه بی اعتنائیت

  • آن کس که می گفت دوستم دارد،عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
    رهگذری بود روی برگ های خشک پاییزی و صدای خش خش برگ ها هم همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:

    دوستت دارم

  • **نازنین**تو مپندار که از یاد تو را خواهم برد،من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد

  • شیشه ای می شکند…
    یک نفر می پرسد…
    چرا شیشه شکست؟
    مادر می گوید…
    شاید این رفع بلاست.
    یک نفر زمزمه کرد…
    باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
    شیشه ی پنجره را زود شکست.
    کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،
    عابری خنده کنان می آمد…
    تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد…
    اما امشب دیدم…
    هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید…
    از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
    دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا

  • وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

    راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

    دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

    و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

    من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

    بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

    پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

    اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

    آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

    ***

    وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

  • من به تو محتاجم !

    مثل یک غنچه ی تنها به نسیم

    مثل یک سینه به تکرار نفس

    مثل یک ریشه به آب

    مثل یک برگ به باد

    و نمی دانی تو…

    کاش می دانستی

    وسعت اندوهم عاقبت خواهد مرد

    بد زمانی ست قصه های منو تو همگی تکراریست

    شاید آن روز که آغاز تو تکرار شود

    بال برگیرم تا آسمانی که در آن نام تو آبی مانده

    با خودم می گویم:

    می شود باز زمان برگردد

    به همان دورانی که سراسیمه پی اسب خیال …

    می دویدیم به صد خنده شوق

    شاپرک های تماشایی را می پراندیم ز سر شاخه ی عشق

    تو کجایی ای عشق؟

    !من به تو محتاجم

    مثل یک پنجره ی بسته به آغوش هوا

    مثل یک سینه به عرفان دعا

    کاش می دانستی …

    وقتی از باغچه ی رویا ها غنچه ی یاد تو را دزدیدند

    وقتی از شاخه ی خونین بهار دل ما را چیدند

    تو کجا بودی عشق؟

    تو کجا بودی آن دم که بلندای درخت سر به پیشانی افسردگی خاک نهاد؟

    که نسیم …

    دفتر خاطره اش پر پر شد

    بودی آن روز که پیمانه ی صبح

    نرسیده به سر کوچه ی گل به زمین خورد و شکست؟

    بودی آن روز که آهنگ خروسان سحر سر یک گردنه غارت می شد؟

    چه بگویم ای عشق؟

    از لب دوخته فریاد چه سودا…

    !من به تو محتاجم

    مثل یک قاب به دیوار پناه

    مثل یک حنجره ی خسته به مقداری آه

    کاش می دانستی…

    ای عشق

    من که تبعیدی لبخند توام

    من که با دیده و دل شعر دربند توام

    چه بگویم …

    من به تو محتاجم!!!

  • پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

    پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

    و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

    زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

    پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

    اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

    اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

    اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

    هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

    زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

    پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

    و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

    تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

    و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

    خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛

    معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

    خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

    معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

    ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

    تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

    تو برآنی که شکست خورده ای

    و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

    اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

    خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

    خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

    تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای

    و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

    پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

    و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

    فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

    تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

    راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

    که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

  • کودکی که خدا را می جوید!
    در سالی که مقدرات الهی بر این بود او پا به عرصه وجود بگذارد ، دلهره و آشوب عجیبی در دل منجمان به وجود آمد و پیش پادشاه وقت رفته و در مورد به دنیا آمدن او هشدار دادند و گفتند امسال پسر بچه ای بدنیا خواهد آمد که خطر بزرگی برای حکومت تو بوده و پایه های حکومت تو را خواهد لرزاند. پادشاه دستور داد هر پسر بچه ای که در محل حکمرانی اش به دنیا می آید او را بکشند تا خطری حکومت اش را تهدید نکند.
    اما با وجود این همه مراقبت ها او با عنایات الهی پا به عرصه وجود می گذارد و زمینه ریشه کنی ظلمی دیگر فراهم می شود.
    این وجود پر خیر و برکت و ریشه کن کننده ظلم کسی نیست، جر وجود فرستاده خدا ، ابراهیم خلیل«علیه السلام» که از مشرق سعادت، طلوع کرد و با عنایت الهی، مادر ش او را دور از دسترس سربازان، پنهانی به غارى برده و در آنجا گذاشت و در غار را محکم کرد.
    روز دیگر که فرصت پیدا کرد به غار رود تا از حال فرزند خود خبر دار شود دید حضرت ابراهیم علیه السلام طبق عادت نوزادان و کودکان انگشت سبابه را بر دهن گرفته و مى مکد و بوسیله آن نیاز غذایی خود را برطرف می کند او را شیر داد و بازگشت، و هر وقت فرصت مى کرد به غار رفته او را شیر مى داد و از حالش مطلع می شد تا هفت سال به این صورت سپری شد و آثار عقل و نشانه هاى فراست از پیشانى مبارک ایشان ظاهر گشت.
    روزى از مادر خود سؤ ال کرد آفریدگار من کیست مادر جواب داد نمرود. پرسید که آفریدگار نمرود کیست مادر از جواب او باز ماند و دانست که این پسر همانست که بواسطه وجود مبارک او بناء ملک نمرود خراب خواهد شد.
    دل سرا پرده ی محبّت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست

  • میون صفحه آبی لکه سردی رو دیدم
    توی اون نگاه پاکش چه غمو دردی رو دیدم

    با خودش آهسته می گفت ای خدای نازنینم
    کاش می شد از اون نگاهش گل عاشقی بچینم

    تمومه هستیمو دادم تاکه اون یه روز بشه ما
    آخ که هیچکی نمیدونه تو دلم نمونده جز آه

    روز و شب دارم می گردم که اونو بدست بیارم
    اما راه تموم نمیشه دیگه طاقتی ندارم

    چی بگم خدای خوبم عشق ما برام یه خوابه
    آرزوی داشتن او مثل راه رفتن رو آبه

    تمومه هستیمو دادم تاکه اون یه روز بشه ما

    آخ که هیچکی نمیدونه تو دلم نمونده جز آه

  • نازنین خانم از دعوا و کل کل و گلایه کردن خسته شدم چون هر چقدر گلایه می کنم در واقع خودمو کوچیک می کنم تو که توجهی نمی کنی.خیلی حرفا دلم می خواد بزنم اما می دونم که بهت بر می خوره.به قول خودت سکوت می کنم چون نمی خوام ناراحت بشی.
    تا ۲۳ دی نیستم.می دونم تو منتظرم نیستی فقط واسه این می گم یهو فکر نکنی دست از دوست داشتنت بر داشتم.
    فعلا خداحافظ

  • سلام
    نازنینم برایت می نویسم **دوستت دارم**در حالی که دلتنگتر از گذشته ها و عاشقتر از دیروز ها هستم.نمی دانی چقدر سخت گذشت بر من این روز ها که می توانستم برایت بنویسم اما ننوشتم.و می دانم چقدر تو خوش بودی از اینکه مجبور نبودی جواب محبت های مرا بدهی البته از روی اجبار.

  • بیخودی به خودت زحمت نده!

    این بذرهای تنفر که در دلم می کاری

    هرگز جوانه نخواهد زد…

  • خیلی بده ادم بعضی وقتا به کسایی حسودی کنه که به راحتی می تونن متنفر بشن.و بدتر از اون اینه که دنبال بهونه ای برای متنفر شدن بگرده.

  • چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
    چیزی نگو می‌فهممت ، باید از این خونه بری
    چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
    تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
    تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
    واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
    تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
    کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
    بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
    یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
    چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
    احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه….

  • نازنین هرچقدر هم من سعی کنم می دونم نمی تونم فراموشت کنم اما دیگه از نوشتن خسته شدم.

    دوست دارم.امید وارم امتحاناتو خوب بدی.
    تا ۱۰ بهمن نیستم.اما خیلی دوست دارم.و فکر نکنم بتونم فراموشت کنم.

    فعلا خدافظ

  • سلام
    مدتیست که خبری از تو نیست.امیدوارم مشکلی برایت پیش نیامده باشد.
    نازنین دوست خوبم خاطرات حضورت هرگز فراموشم نخواهد شد.
    هرکجا که هستی برایت سربلندی و عزت از خدایم خواهانم. موفقیت تو و همه ی دوستانم آرزوی قلبیه من است.
    برای همیشه خدای مهربانم حافظ و نگهدارت باشد.

پاسخ دهید

برای درخواست تبادل لینک و ارتباط با مدیریت از بخش تماس با ما استفاده کنید ،
نظراتی که حاوی شماره تماس ،الفاظ زشت ، تبلیغاتی و یا توهین به اشخاص باشند، منتشر نخواهند شد

icon_wink.gif icon_neutral.gif icon_mad.gif icon_twisted.gif icon_smile.gif icon_eek.gif icon_sad.gif icon_rolleyes.gif icon_razz.gif icon_redface.gif icon_surprised.gif icon_mrgreen.gif icon_lol.gif icon_idea.gif icon_biggrin.gif icon_evil.gif icon_cry.gif icon_cool.gif icon_arrow.gif icon_confused.gif icon_question.gif icon_exclaim.gif 

دسته بندی

آمار سایت

در گوگل محبوب میکنم

جهت حمایت از راد اس ام اس روی +1 کلیک کنید