

پدیده سال 2012 را به انگشتان خود ببندید و دیگران را حیرت زده نمایید! نوشته ها و اشکال مورد علاقه خود را در فضا رسم کنید، فقط کافیست دست خود را حرکت دهید تا امواجی از رنگ ها با حرکت دست شما در فضا رسم شود... این محصول دارای 4 انگشتر می باشد که به دست شما بسته می شوند و هر کدام از آنها دارای LED با رنگ های مختلف هستند. پس از بستن انگشتر های لیزری بیمز بر دست خود فقط کافیست در تاریکی شب و یا محیط های تاریک یا نیمه تاریک دست خود را حرکت دهید تا امواجی از رنگ ها با حرکت دست شما در فضا رسم شود، همچنین می توانید نوشته ها و اشکال مورد علاقه خود را در فضا ترسیم نمایید و حیرت مشاهده کنندگان را برانگیزید. همچنین با این محصول می توانید در مهمانی ها و مجالس هم لحظات خوشی را رقم بزنید، زیرا از انگشتر لیزری بیمز می توانید به عنوان رقص نور بر روی دیوار هم استفاده نمایید، فقط کافیست محیط شما نیمه تاریک یا تاریک باشد تا با حرکت انگشتان خود بر روی دیوار رقص نور فوق العاده زیبایی را ایجاد نمایید. این محصول برای اولین بار در ایران توسط فروشگاه اینترنتی میهن استور با یک سال گارانتی تعویض با قیمت استثنایی 11800 تومان عرضه می شود.
روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.
قیمت : 11800 تومان
شماره پشتیبانی : 77 440 880 021

شال فوق العاده زیبای ترنج در رنگبندی
سفید و مشکی بهترین هدیه برای همسر شما
جدیدترین طرح شال امسال ظرافت ،
جذابیت، لطافت ..
قیمت:9800تومان


ساعت بدون عقربه و مدرن Gucci
از خرید این ساعت بی نظیر و زیبا که با قیمت بسیار مناسب و با کیفیت خوب و
مارک اصلی عرضه میگردد پشیمان نخواهید شد.
بیمه ارسال و گارانتی تعویض و پشتیبانی
قیمت : فقط و فقط 8000 تومان












رضا
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
اسفند هنوز نمو خونگ
bahar
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
سلام خسته نباشید ممنون از پیامهای زیبایتان فقط اگه امکانش هست پیامها را به روز ارسال کنید پیام روز ول-ینتا ین را برام دیر فرستادید
m
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
عالی بود عالی
دخترجهنمی
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
سلام دوستان عزیزامیدوارم این متن رو بخونین من یه دختر تهنام خیلی وقت پیش به یه پسردل بستم ولی دوست نداشتم غرورمو زیرپام بزارم چون اون یکی از اقواممون بودروزهای اول که می دیدمش احساس زیادی بهش نداشتم اما بعداز چندمدت متوجه علاقم به اون شدم بعداز چندمدت دخترخالم اومدو درمورد اینکه اونم منو دوست داره گفت گفت میخوادبرای همیشه پیش هم باشیم باهم باشیم خلاصه کلی حرفای دیگه اولش قبول نکردم ولی بعدش کم کم رام شدم باهاش به خواسته دخترخالم حرف زدم بهش گفتم چرا به من گیردادی این همه دختر گفت خودت میدونی من تنها تورودوست دارم خندیدم بهش بعدازاینکه باهم حرف زدیم گفت یه گوشی داده دخترخالم که برام بیاره گفت دوست دارم تنها با این خط وگوشی باهم حرف بزنیم اول قبول نکردم و گوشی رو نگرفتم چندوقت گذشت ازاین ماجرا که دوباره دخترخالم زنگ زدبهم وگفت که گوشی رو بگیرم بعدازکلی حرف قبول کردم گوشی رو گرفتم و باهم شروع به حرف زدن کردیم هرشب smsبازی هرشب صحبت کردن جوری شده بودکه اگه باهاشحرف نمیزدم دیوونه میشدم بعدازچندمدت خواهرم فهمیدخواست جدامون کنه نتونست دعوام کردبه اون زنگ زدوکلی دعواش کرداون جلوی خواهرم وایستادوگفت دوستش دارمو…بعدازاون موضوع مافرداش قرارداشتیم وقتی رفتم کلی فکرکردیم قرارشدگوشی روازخواهرم بگیره ودوباره به من بدش همین کاروهم کردیم کم کم همه خبردارشدن یه روز دیگه طاقت نیاوردیموبه خالم گفتیم که همدیگه رومیخوایم خالمم گفت هنوززوده کلی با خالم حرف زدم تاراضیش کردم به مامانم بگه هم دیگه رودوست داریم اما باهم رابطه نداریم ولی خالم نامردی کردهمه چیزودرموردرابطمون به مامانم گفت مامانم خیلی ناراحت شدمیدونین من تو یه خانواده ای زندگی میکنم که هیچ کمبودی ندارم همیشه هرچیزی که خواستم بدست آوردم بابام خیلی خیلی دوستم داره بخاطرهمین مامانم خیلی ناراحت شدحال بدشدبیمارستان بردنش اون موقع بابام شهرخودمون نبودمامانم هرچی گفت گفتم نه وتنهااونودوست دارم دیگه ندیدمش بعدازچندمدت بهش زنگ زدموباهاش قرارگذاشتم گفتم بیا میخوام ازت سوالاتی بپرسم گفت باشه میام ولی نیومددیگه ندیدمش خیلی ناراحت بودم هرروزگریه میکردم برام خبرمیاوردن دوست دخترپیداکرده میگفتن دیگه یادمن نیست تصمیم گرفتم فراموشش کنم اما نشدچندمدت خودموبه بیخیالی زده بودم تا اینکه دوباره اول مهرامسال دیدمش بدنم شروع به لرزیدن کرد مدرسموعوض کردم پیداش کردخونمونم همین طوربعدازچندوقت بهش زنگ زدم که بپرسم چیکارداره که دوباره کلی حرف زدیموهمه کدورتاروازبین بردیم من نمیخواستم زنگ بزنم ولی وقتی شنیدم تصادف کرده ودستش زخمی شده دیگه طاقت نیاوردم دوباره شروع کردیم به حرف زدن بابام یه هفته به کارام توجه کردورفت و پرینته گوشیموگرفت و فهمیدخیلی داغون شد به خاطرناراحتی که بهشون دادم واقعاشرمندم اون دیگه خبری ازش نشد قبل ازبابا مامانم فهمیدکلی باهاش دعواکردبهش توهین کردولی اون به مامانم گفت دوستم داره ودست برنمیداره و….بابام که فهمیدهمه چی تغییرکردگوشیموبابام گرفت وچندتاسیلی محکم خوردم و…ولی بابام بعدازچندوقت اروم شدوقتی خواهرم اومدبااون حرف زدکلی گریه کردولی بخشیدم خیلی برام سخته اینارو مینویسم دوباره شادی به خونمون برگشت اما دیگه اون توزندگیم نیست……….حالا ازهرکسی که اینو میخوونه خواهش میکنم بهم بگه چیکارکنم نظربدین یه راه حل بدین یه راه بهم نشون بدین بهتون اعتماددارم بگین من چیکارکنم؟؟؟؟؟منتظرهستم خواهش میکنم
.....
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
دوست عزیز تو به خاطر کسی جنگیدی که از احساسش اطمینان نداشتی حتی خود اونم از احساسش مطمئن نبوده وگرنه نه خیانت میکرد نه غیبش میزد حرف زدن راحت ولی عمل کردن به حرفی که میزنی سخته تو به خاطر علاقه ات سعی کردی حتی عزیزانتو ناراحت کردی ولی کسی که تو به خاطرش این کارو کردی ارزش نداشته سعی کن این قضیه رو فراموش کنی ولی مثل یه هشدار تو زندگیت باشه که به راحتی به حرف کسی اعتماد نکنی موفق باشی
maryamsa
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
به نظر من فکرکردن در این موردداغونی ذهن واعصابت است پس ذهنت را باچیزها وکارهای مثبت مشغول کن واورا یواش واش فراموش کن اگه زندگی با او قسمتت باشه خود بخود همه چی درست می شه ولی اگه قسمت نباشه هرکاری که بکنی باز هم اتفاق نمی افتد پس راه درست را انتخاب کن وبیش از این خودتو داغون نکن
key1
در اسفند ۹, ۱۳۸۹
سلام
راستش چیز زیادی دستگیرم نشد ا حرفات,اینقدی که وابستگی به یه پسری پیداکردی,ولی وقتی پسره همچین آدمیه که برای مدتی راحت بیخیالت شده,پس فقط میخاد تورو به خودش وابسته کنه,درنتیجه بیخیالش باش چون هیچ چیز حمایت خونواده نمیشه که اگه از دستش بدی باختی زندگیتو
بقول بزرگترات زوده واست,؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛پس بچسب به کانون گرم خونوادت
ناشناس
در اسفند ۱۱, ۱۳۸۹
salam
be nazare man bayad bikhiale un adam beshi
un janame inke ta abad roo harfesh bemoonaro nadashte va nadare va nakhahad dasht uni ke latme khorde toee na un
hichkas mese khanevadat delsoozet nistan pas ghadreshoon ro kheili bedoon pesara arzeshe hichio nadaran
vaghteto vase kasi bezar ke hazer bashe vaghtesho vasat bezare
omidvaram aghelane raftar koni
ارزو
در اسفند ۱۲, ۱۳۸۹
من خیلی خوب درکت میکنم،میدونم اگه بگم فراموش کن و به زندگیت ادامه بده خیلی سخته ولی امتحانش خوبه،اگه تو رو دوست داشت پیشت میموند ولی دوست نداره،اگه الان فراموش نکنی تو اینده نمیتونی تصمیم بگیری،پس فراموش کن
ناشناس
در فروردین ۱۲, ۱۳۹۰
salam beshino doros hesabi ham ba khonevadat ham a on pesare harf bezan
علی ر
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
yalda
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
محشرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
محمد
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
مربوط به دختر جهنمی
سلام
یه سری به این سایت بزن
moshaver41.ir
شاید بتونی جواب خودت رو تو سوالای دیگران پیدا کنی
اگر هم پیدا نکردی از مشاوراشون بپرس
راهنمایی هاشون بد نیست
ایشالله مشکلت حل بشه و پدر و مادرت رو در کنار عشقت با هم داشته باشی
دخترجهنمی
در بهمن ۲۶, ۱۳۸۹
دوستان عزیزم مرسی محمدجان ممنون ازراهنمایت میدونین امشب مراسم ازدواج داداششه ماهم دعوت بودیم ولی نرفتیم خیلی ناراحتم تواین دنیا هیچ کسوندارم امروزاولین باری داستانمو برای کسانی تعریف کردم که نمیشناسمشون بچه هاخواهش میکنم به عنوان یه انسان به عنوان یه دوست کمکم کنیدازاین تنهایی ازاین ناراحتی ازاین احساس پوچی دربیام احساس میکنم تواین دنیانقش یه انسان بیهوده روبازی میکنم غمهای تو دلم خیلی زیادن میدونین من همیشه ازبچگیم اونومیشناختم بچگیامون پسرعموش گفت که گفته ازمن خوشش میادبخاطرهمین ازش فاصله گرفتم تااینکه۲سال پیش دوباره دیدمش کمک کنیدهمه چیزوفراموش کنم من۱۷سالمه تواین سن طاقت این همه دردورنج مشکله من ازوقتی به دنیااومدم همیشه غمهاموپنهون میکردم جلویه همه میخندیدم من خیلی فضولم دوستام اسمموسونامی گذاشتن اونانمیدونن من چه احساسی دارم فکرمیکنن فراموش کردم امااین طور نیست شبهااشک میریزم ومیشکنم دوباره فردااین خرده شیشه هارو جمع میکنمو به هم وصل میکنم الان بغض گلوموگرفته دارم ازدردمیمیرم هیچ وقت جلوی دیگرون خودموناراحت نشون ندادم همیشه میخندم تویه تاریکی گیرکردم نمیدونم هنوزامیدی هست یانه ازتون میخوام اگه هرکمکی میتونین بهم کنین دلم پردرده ولی بایدبخندم تادیگرون نگن نگاه چطوریه کمکم کنیدخواهش میکنم هرپیشنهادی دارین یاهرچیزه دیگه بهم بگین ممنون میشم منتظرم….
maryamsa
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
خودتو به خدا نزدیک کن بعد نماز احساس کن که خدا پیشت نشسته عین یک دوست همانگونه که با ما سخن گفتی با خدا سخن گوی خدا حتما کمکت میکنه امتحانش ضرری نداره
Assassin's Creed BROTHERHOOD
در بهمن ۲۸, ۱۳۸۹
سلام دختر جهنمی
…
…
…
این ID منه: Jumong331
بیا تو یاهو تا کمی با هم آشنا بشیم
عسل
در اسفند ۲, ۱۳۸۹
مرسی ..اس ام اس هایه قشنگی بوووودن
Armin
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
سلام ممنون از فرستادن اس مس ها تون . مرسی
« محمد ستود »
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
اس ام اس ها عالی بودن…
” محمد ستود ”
امیدوارم مطالبتون، روز به روز پر بار تر بشه
قربون همه بچه های فعال، که باعث پیشرفت همه میشن…
سلام برعشق
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
برای دخترجهنمی .
دوست عزیز سلام. من دقیقا درکت میکنم وحست رو میشناسم ولمس میکنم چون خودم هم درد عشق رو چشیده ام.من هم عاشق کسی بودم ولی همیشه پنهانش کردم ولی بعداز یکسال او به حرف آمد واز عشقش گفت و ازمن خواستگاری کرد فردای آن روز مرخصی گرفتم و به مسافرت سه روزه رفتم ولی وقتی برگشتم خبری شنیدم که تمام دنیا روی سرم خراب شد بله او مبتلا به سرطان خون شده بود وهمه دکترهااز او قطع امید کرده بودند.خدا میداند که چه روزهایی رو گذراندم. چقدر اشک ریختم چقدر خدا را صدا کردم چقدر نذر ونیاز، با دل شکسته دست به دامن ائمه شدم ولی شکرخدا نوع سرطانش تغییر کرد وماهها بستری بود و من یکه وتنها در غیابش همه امور شرکت رو بدست گرفتم. سنگ صبور خانواده اش بودم در حالی که خودم از درد میسوختم و نمیتوانستم به کسی این درد رو بگویم. به لطف خدا او شفا پیدا کرد و به زندگی سلام دوباره گفت. الان ۶سال از بیماری او میگذرد واو جوان۳۵ساله ایست ومن دختری ۳۰ساله ،ولی خانواده او با ازدواج ما مخالفت کردند وچه تلاشها کردند که ما به هم نرسیم و فراموش کردند که چه قول و قرارهایی با خدای خود بستن .من سخنی از عشق نگفتم اماعشقم را ثابت کردم ولی او هیچوقت عشقش رو ثابت نکرد ونتوانست تصمیم قاطعی بگیرد و با شهامت به همه بگوید: من هم انسانم و حق انتخاب دارم و آنقدر بالغ و کامل هستم که بتوانم تصمیم درست بگیرم. او تنها، سالهای زندگی مرا تباه کرد . بالاخره تصمیم نهایی را گرفتم و چند ماه پیش با شخصی دیگر عقد کردم و به این مبارزه خاتمه دادم ،مبارزه ایی که سنگینی آن بیشتر بر دوش من بود. دیگر او برای من جایگاهی ندارد.هرچند با شنیدن خبر ازدواج من ،مرا متهم به بی وفایی کرد ولی در طول این سالها او هیچ حرکت مثبتی برای وصالمان انجام نداد.خوشحالم این عشق به سرانجام نرسید چون نمیتوانستم با چنین خانواده ایی کنار بیایم و او هم نمیتوانست تکیه گاه محکمی برای من باشد. الان همسرم رو عاشقانه دوست دارم و او هم به من عشق می ورزد. دوست عزیزم فراموشش کن وبرای احساس قشنگ خود و همچنین برای سالهای زندگی خود ارزش قائل شو اگر او عاشقانه تورا میخواست با شهامت و سرافرازی پا پیش میگذاشت و تو رو از خانواده ات خواستگاری میکرد. برایت بهترینها رو آرزو دارم
zendegi
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
سلام من اسمم زتدگیه.داستان زندگی من هم شنیدنیه
zendegi
در اسفند ۳, ۱۳۸۹
من از بچه گی پسر خالم را خیلی دوست داشتم.ولی همه می گفتن که برای خواهرمه و عقد اینها را توی اسمون بستن.من هم از شنیدنش خیلی ناراحت می شدم اما با خودم می گفتم هر وقت بزرگ شدیم خواهرم با یکی دیگه ازدواج می کنه.چون خواهرم علاقه خاصی بش نداشت.وقتی بزرگ شدیم پسر خاله ام رفت المان . من توی این مدت همه فکرم پس خاله ام بود.بعد که اومدن ایران قرار شد که با خواهرم ازدواج کنه و من خیلی نتراحت بودم چون کاری از دستم بر نمی اومد.شبها تا صبح گریه می کردم چون راهی نداشتم.خواهرم با این عقد راضی شده بود اون هم هیچ حرفی نمی زد.اونا با هم عقد کردن و بعدش خواهرم رفت المان.من توی این مدت خیلی قصه خوردم تا اینکه مانی اومد ت خواستگاریم.یه پسر خوشکل و با کلاس.من کم کم بش علاقه مند شدم پسر خوبی بود و با هم عقد کردیم.پسر خاله ام تا شنید مخالفت کرد ولی هیچ کس جز من دلیلش را نمی دونست.بعدش برامون از المان دعوت نامه دورست کرد که بریم اونجا زندگی کنیم.شانس ما قبول شدیم و رفتیم.من با چه گریه ای از مانی تو فرودگاه جدا شدم.رسیدیم المان و پسر خالم اومد دنبالمون.تو این مدت پسر خالم من را زیر نظر داشت یواشکی به من مسیج میداد و من خیلی از این کار ناراحت بودم چون این رابطه یه رابطه غیر شرعیه.من هم کلافه شدم چون من را یاد عشقمون می انداخت از ای طرف هم من منتظر اومدن نامزدم به المان بودم.پسر خاله ام گفت که من تو را خیلی دوست داشتم و دارم ازت خواهش می کنم یه جا قرار بزاریم تا من قضیه را بت بگم اما من از اونجایی که این کار را خیانت می دونستم قبول نکردم و گفتم من می بخشمت با اینکه خیلی سخت ولی من الان عاشق همسرم هستم و به پسر خاله ام سعی می کنم فکر نکنم.دعا کنین برام که همسرم زود بیاد تا پسرخاله ام دست از سرم بر داره.
مریم
در اسفند ۴, ۱۳۸۹
مربوط به دختر بهشتی نه جهنمی
خانوم من عزیز دل من اول از همه باید بهت بگم که این اسمو از روی خودت بر دار چون میتون تاثیر خیلی بدی تو روحیت بذار مگه توچه فرق با آدم های دیگه داری هیچ فرقی نداری تو خیلی خوب میتونی به زندگیت ادامه بدی حتی بهتر از خیلی های دیگه این اتفاقایی که افتاده برات به خاطر سن کمت اصلا ناراحت نباش تو این دوران از این مشکلات عاطفی خیلی پیش میاد خانوم من، من اسم قشنگتم نمیدونم
ببین این حق همه ی ما انسانهاست که توی دنیا ۱ نفر و برای خودمون دوست داشته باشیم ولی به چه قیمتی !!!!!
من شرایط تو رو درک میکنم حتما پیش خودت میگی این آدم هایی که اینقدر راحت این حرف هارو میزنن از دل من هیچ خبری ندارن ولی این طوری نیست آدمهایی مثل تو توی دنیا فراونن پس یعنی همه باید بزنن جاده خاکی …
نه این کار ضعف آدمو نشون میده تو باید قوی باشی با این مشکل کوچیک اگه کنار بیای مطمئن باش که تو آیندت میتونی مشکلا ت بزرگتری رو پشت سر بزاری .
هیچ وقت هیچ چیزی رو به زور از خدا نخواه مطمئن باش که خدا بهترین که نه بهترین تر و برات کنار گذاشته البته تو این سن احساسات خیلی نقش مهمی رو تو روحیه آدمها بازی میکنه از اونجا که دختر ها عاطفی هستن هر کسی خیل راحت از این عاطفه میتونه سوء استفاده کنه
همه چی دست خودت، میتونی خودتو با هر کاری سر گرم کنی مثل ورزش کلاس زبان نقاشی و…. که ذهنتو درگیر این موضوع نکنه کم کم به مرور زمان میتونی خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر کنی فراموشش کنی
اگه به خودت بقبولونی که تو بهترینی تو این دنیا و آدمها برای داشتن بهترین لیاقت میخوان که خیلی ها این لیاقتو ندارن باور کن میتونه تو زندگیت تاثیر خیلی خوبی داشته باشه سعی کن که انسانی متفاوت از دیگران باشی از هر لحاظ ، تو میتونی اگه اراده کنی، من خودم اینطوری هستم ممکن خیلی چیز هارو دوست داشتم ولی به خودم گفتم دلیل نمیشه که آدم به هر چی که میخواد و دوست داره برسه اگه خدا بخواد میشه اگه نخوادم نمیشه تلاشتو بکن ولی اگه نتیجه نداد اصلا نا امید نشو بدون خدای بزرگ صلاح ندونسته که به اون چیزی که خواستی برسی
در حال حاضر اگه نظر منو بخوای بهت میگم که الان فقط و فقط باید به درس هات فکر کنی به آیندت این عشق ها و دوست داشتن ها همیشه هست تو هر سنی هم ممکن که اتفاق بیوفته پس اصلا نگران نباش، اگر بری دانشگاه مطمئن باش که یه دریچه ی فوق العاده جدید و دوست داشتنی برات باز میشه خیلی قشنگ حالا امتحان میکنی متوجه میشی
اون موقع به خودت میگی خدا رو شکر الان که سنم کم کم داره میره با لا باخیلی چیزا دارم آشنا میشم که میتونه رو من تاثیر گذار باشه فکرمو باز کنه
با ادمهای مختلف ؛طرز فکرهای متفاوت ، درس های عجیب و غریب ، آشناییت های سا لم و قشنگ و….. آشنا میشی
به خدا دنیا ارزش غصه خوردنو نداره آدم از ۱ دقیقه خودش خبر نداره پس به من قول بده که دختر خوبی باشی فکرای بد و از ذهنت پاک کنی اون دوستتم کم کم فراموش کنی اصلا یه مدت گوشی نداشته باش ببین چقدر اعصابت راحت به خدا جدی میگم اگه دم دستت نباشه چون قبلا به زنگ زدن و اس ام اس دادن طرف مقابلت عادت کرده بودی
این طوری دیگه زیاد بهش توجه نمیکنی turn off کن بزار کنار . امیدوارم که با حرف هام ناراحتت نکرده باشم
هر چند که زیاد نمی شناسمت ولی برای من یه غریبه اشنا بودی که راحت تونستم حرف های خودمو بهت بگم
امیدوارم که همیشه تو زندگی موفق باشی و هیچ وقت غصه نداشته هاتو و نخور ارزش داشته هاتو بیشتر بدون که همون پدر و مادر و خواهر و برادرتن خانواده اونا بهترین دوست های زندگیتن اینو بدون
یه اشنا
در اسفند ۸, ۱۳۸۹
سلام خانوم عزیز من الان به طور کاملا اتفاقی داستان زندگیتو خوندم یه جورایی داستان عشقت البته یه جوراییی شبیه منه با هام تماس بگیر خیلی دلم گرفته شد از حالت دختر ۱۷ ساله اوج نوجونی چرا باید این حالو داشته باشه البته کاملا درکت میکنم و میفهممت این ایدیه منه
khoda1_khoda@yahoo.com
خوشحال میشم که بتونم کمکت کنم تا به ارامش فکری برسی
منتظرم
شمارمو نمیزارم چون خدایی نکرده ممکنه فکر بد بکنی یا منظورمو برعکس برداشت کنی اینم بدون تا جایی که بتونم حتما کمکت میکنم من هیچ وقت هیچ حرفیو با اطمینان نمیزنم اما اگر با اطمینان چیزیو بگم مطما باش حتما کارایی میتونم بکنم.
منتظرم فقط بگو که کی هستی تو ایدی امیدوارم بیای و جوابمو بدی اینو برای بار دوم نوشتم که بفهمی دوست دارم کمکت کنم منتظرم فقط زود خبر کن و بیا تو ایدی من زیاد اهل ایدی نیستم ولی به خاطر تو بهش هر روز سر میزنم پس بیا
یا حق
بابک
در اسفند ۱۴, ۱۳۸۹
یاشاسین گوزل اس ام اسیدیلر
محمد
در بهمن ۲, ۱۳۹۰
سلام.اون فقط می خواسته تو رو وابسته کنه بعد بیخیالت بشه تا زندگیتو خراب کنه همیشه برای یک نفر بمیر که برات تب کنه .پس بیخیال باش .خانوادت برات مهمه یا اون پسره ؟خودت جوابشو پیدا کن .این کاری که با تو کرده برای منم اتفاق افتاده .پس به فکر خودتو آیندت باش به قول معین گذشته ها گذشته.آرزوی خوشبتی و آرامش برات می کنم.من هیچ وبلاگی یا ایمیلی ندارم برات بزارم اگه مدیران سایت بزارن شماره تماسمو برات میزارم.۰۹۱۹۱۹۵۵۵۸۰و۰۹۳۹۷۸۲۱۰۹۷
محمد
در بهمن ۲, ۱۳۹۰
سلام.اون فقط می خواسته تو رو وابسته کنه بعد بیخیالت بشه تا زندگیتو خراب کنه همیشه برای یک نفر بمیر که برات تب کنه .پس بیخیال باش .خانوادت برات مهمه یا اون پسره ؟خودت جوابشو پیدا کن .این کاری که با تو کرده برای منم اتفاق افتاده .پس به فکر خودتو آیندت باش به قول معین گذشته ها گذشته.آرزوی خوشبتی و آرامش برات می کنم.